خرید بک لینک

او ( ابراهیم ادهم ) پادشاه بلخ بود. ابتدای حال او آن بود در وقت پادشاهی، كه عالم زیر فرمان داشت، و چهل سپر زرین در پیش و چهل گرز زرین در پس او میبردند .

یك شب بر تخت خفته بود. نیم شب، سقف خانه بجنبید .چنانكه كسی بر بام بود.

گفت: كیست؟

گفت: " آشنایم، شتر گم كردهام "

گفت: ای نادان ! شتر بر بام چگونه باشد ؟

گفت: ای غافل ! تو خدای را بر تخت زرین و در جامه اطلس میجویی، شتر بر بام جستن از آن عجیبتر است ؟!

از این سخن، هیبتی در دل وی پدید آمد وآتشی در دل وی پیدا گشت. متفكر و متحیر و اندوهگین شد . . .

و نقل است كه گفت: وقتی باغی نگاه می داشتم خداوند باغ بیامد و گفت: « انار شیرین بیار »

طبقی بیاوردم، هم ترش بود

گفت: سبحان الله چندین گاه در این باغ بوده ای؛ انار شیرین از انار ترش نمی دانی؟

گفتم: [من] باغ را نگاه می دارم اما طعم انار ندانم كه نچشیده ام .

مرد گفت: بدین زاهدی كه تویی، گمان می برم كه ابراهیم ادهمی !

چون این شنیدم از آنجا برفتم.

به نقل لز تذکره الاولیا

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۴/۱۲/۱۹ساعت 4:48 توسط هبــــــــــوط |

برچسب: نویسنده: متین جعفری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 9 آبان 1396 ساعت: 5:26

صفحه بندی